الهی

مناجات 
 

بو مسئله ده جاهل و نادانم الهی
عالمده سنین ذاتوه حیرانم الهی

ذاتندا اولان گوهری درک ائلماغ اولماز 
من هر نه دییم طفل دبستانم الهی 

من چون سوویرم شعرده سنن یازام اما 
من هر نه یازم باز پشیمانم الهی 

ارباب کرم اوز قوناغن بوشلاماز هشواخ 
منده سنه بو دهریده مهمانم الهی 

بیر قطره دامپ توپراقما جام بلا دن 
ایندی یانرام شمع کیمی سوزانم الهی 

دوزدی عملیم یوخدی ولی سن بولوسن کی 
من عاشق سالار شهیدانم الهی


شعر :صادقی

اشتیاق

دل من شبیه لاله به میانه داغ دارد 

چه کسی چنین نشانی به جهان سراغ دارد 

 

سر عاشقی که دل را به هوای دوست داده 

نه هوای کوهسارو نه هوای باغ دارد 

 

و چهل شب است امشب که نشسته ام به کویت 

و چهل شب است اکنون که دلم چراغ دارد 

 

به چه خوش کنم دلم را اگر عاشقت نباشم 

نکند ببینم این دل ز غمت فراغ دارد 

 

چه کنم که شعرم الکن شد و قافیه کم آمد 

تو فقط بدان که شاعر به تو اشتیاق دارد 

غم تو

ماییم و دلی که بی نوا شد 

بیگانه ز هر چه  آشنا شد 

خوشبخت کسی که در دو عالم 

تنها به غم تو مبتلا شد 

پرچم سبز حرم

پرچم سبز حرم تا که نمایان میشود 

 

سینه ام آکنده از شوق فراوان میشود

 

هر دل بشکسته ای از روی اظهار نیاز

بی تعلل راهی ملک خراسان میشود

 

زائری که آمده پابوسی درگاهتان 

میرود در گوشه ای آرام و گریان میشود

 

این حرم آیینه ی نور خدای واحد است

زائرت اینجا چقدر آیینه باران میشود

 

زائرت که می‌رسد پای ضریحت یا رضا

مثل قطره وارد موج خروشان میشود

 

هیچ کاری با شما بر دوستان دشوار نیست 

با کریمان کارها بسیار آسان میشود

میشود و نمیشود

خیالت از سرم جدا میشود و نمی‌شود
دلم به عشق مبتلا میشود و نمی‌شود

دلم میان دام ها فتاده در کمند تو 
ز بند گیسویت رها میشود و نمی‌شود

ز چشم مستت ای صنم،نمیشود که دل کنم
دلم رضا به این قضا میشود و نمی‌شود

به درس و مشق و حکمت و ریاضت و مراقبه
راز غم تو بر ملا میشود و نمی‌شود

نه با زبان شاعران نه با نگاه عارفان 
حق جمال تو ادا میشود و نمی‌شود

زاهد و عابد و دنی عارف و عامی و ولی
از لب تو کامروا می‌شود و نمی‌شود

ام البنین

به عشق و معرفت بالاترین است 

اگر مصداق میخواهی ،همین است 

که نامش فاطمه ،هم نام زهراست 

ولی مشهور به ام البنین است 

جان

تو را در لا مکان باید بجویم 

همیشه،هر زمان باید بجویم 

من عاشق گشتم و دانستم آخر 

تو را در عمق جان باید بجویم 

بانوی آینه و آب

 


خوش به حال دل عاشق که محبت دارد
هر که خواهان تو شد ارزش و قیمت دارد


سوختن پیشه ی پروانه ی عاشق صفت است
اتش عشق عجب سوز و حرارت دارد

پدرت گفت که خشم تو همان خشم خداست
تا که روشن شود این فاطمه عصمت دارد

دلت ای ماه ترین بانوی ایینه و اب
یازده حلقه ز خورشید امامت دارد

همه ی کون و مکان جمله نمک گیر تو اند
نمک سفره ی عشق تو حلاوت دارد

یک تنه پای علی ماندی و ثابت کردی
عشق راهی ست که میثاق شهادت دارد

تو نبودی نه پدر بود نه مولا نه جهان
عقل از این رتبه ی والای تو حیرت دارد

سایه ی لطف تو در حشر به روی سر ما ست
چادر خاکی تو اذن شفاعت دارد

شعر :صادقی عدل

برات کربلا

در گنج دلم بهانه ها می‌بینم 

سودای سفر به کربلا می‌بینم 

والله برات کربلا رفتن را 

در دست عنایت رضا می‌بینم 

این روز ها که جنود شیطان قصد هنجار شکنی در جامعه را دارند گمان نکنند چیزی عوض شده است ،اگر آنها در بی حیایی خود مصمم هستند ما در حفظ شعائر الهی ده ها برابر از آنها مصمم تریم اما فعلا صبر انقلابی میکنیم چون معتقدیم کف خیابان محل مناسبی برای حل مشکلات فرهنگی نیست

 دست از طلب خدا نخواهیم کشید 

جز نقش خوش وفا نخواهیم کشید 

این هم برسد به دست شیطان رجیم 

ما دست ز اولیا نخواهیم کشید 

دنبال تو میگردم

ای در دل و جان پنهان ،دنبال تو میگردم
در بین همه خوبان،دنبال تو میگردم

چون گمشده طفلی که مضطر و پریشان است
با چشم تر و گریان،دنبال تو میگردم

در باغ و گل و سبزه،در دشت پر از لاله
با سوسن و با ریحان،دنبال تو میگردم

با شبنم و با ژاله ،با زنبق و آلاله
با رایحه ی باران ،دنبال تو میگردم

بی کس شده و تنها ،با موج شب دریا
در واهمه ی طوفان ،دنبال تو میگردم

در مسجد و میخانه ،در گوشه ی هر خانه
هر جا که بود امکان،دنبال تو میگردم

در کشور دلداران،در شهر وفاداران
در کوچه ی عیاران،دنبال تو میگردم

در صومعه با عابد،در مدرسه با عالم 
در میکده با مستان،دنبال تو میگردم

ای نام و نشان من ،تو در دل جان من
اما من  سرگردان ،دنبال تو میگردم

نشاط

بر کشور دل صلح و ثباتی بفرست 

درمانده منم ،راه نجاتی بفرست 

هر چند غلط میشود اما ز کرم 

بر سینه ی ما شور و نشاطی بفرست 

عرفان حسین

بی سبب نیست که دلها شده خواهان حسین
که خدا داده غم خویش  به دستان حسین

 

بیش تر از همه کس می زده از جام بلی
می‌رسد تا به کجا پایه ی عرفان حسین؟

میکشد بار غم امت خود را بر دوش
جسم غارت شده ی مانده به میدان حسین

جای آنکه طلب شهد کنند از دهنش
خیزران بوسه زند بر لب و دندان حسین

در پس حادثه ها چهره ی او خندان بود 

درس عشق است همین چهره ی خندان حسین

در شب جمعه که مخصوص زیارت باشد
میشود مادر او فاطمه مهمان حسین

نکند سینه زن اش هیچ تمنای بهشت
او نشسته ست سر سفره ی احسان حسین

او چراغی ست هدایتگر و نوری ست عظیم
روی گردان مشو از مشعل تابان حسین

دست خود را مده بر دست ستمگر،هیهات
درس آزادگی آموز ز اعوان حسین

جز از این راه مرو چون که سراب است سراب
دست خود را مکش از حلقه ی دامان حسین

هر زمان که بخوری آب گوارای بگو 

جان به قربان لب تشنه و عطشان حسین

پرسش

من کیم ؟جز نیستی در نیستی 

تو ولی جز هست  مطلق نیستی 

ذهن من درگیر این پرسش بود 

بار الها من کیم؟ تو کیستی؟ 

کریمة

دل دیوانه را گم کرده ام من
هوای باده و خم کرده ام من
شنیدم چون که معصومه کریمه ست
دلم را راهی قم کرده ام من

یگانه گوهر والا

یگانه گوهر والاست زهرا
چراغ عالم بالاست زهرا

بلندای مقامش بس رفیع است
دلیل خلقت دنیا ست زهرا

میان بانوان آفرینش
سرآمد بوده و یکتاست زهرا

اگر عالم شبیه قطره باشد
مثال وسعت دریاست زهرا

اگر چه دختر پیغمبر است او
ولیکن مادر بابا ست زهرا

تجلی گاه تام حق تعالی
به هر جلوه ز سر تا پاست زهرا

بود خشنودیش،خشنودی حق
چرا که عصمت کبری ست زهرا

پس از پیغمبر و در روز فتنه
یگانه یاور مولاست زهرا

بکوب ای دل در خیر النسا را
کلید باب حاجت هاست زهرا

یا ثامن الحجج

با اینکه  من بدم،یا ثامن الحجج

درب تو را زدم،یا ثامن الحجج

لطفی کن از کرم،دعوت نما مرا 

دلتنگ مشهدم ،یا ثامن الحجج

دوست

دلم را بیت احزان کردم ای دوست 

پریشان پریشان کردم ای دوست 

درون قلب من آتشفشان است 

تو را در سینه پنهان کردم ای دوست

یا امیرالمومنین

ای امیر ملک جانم یا امیرالمومنین
اسم تو ورد زبانم یا امیرالمومنین

مثل تو یک بار دیگر پا گذارد در جهان
نیست هرگز این گمانم یا امیرالمومنین

تو امیر آستان عشقی و من تا ابد
بنده ی این آستانم یا امیرالمومنین

قدر تو بر عالمان و عارفان مجهول ماند
الکن از وصفت لسانم یا امیرالمومنین

در بیان گوشه ای از فضل و احسان شما
عاجزند این واژگانم یا امیرالمومنین

چون به یاد مرقدت می افتم از روی خیال
می‌دهم از کف عنانم یا امیرالمومنین

خادم کوی توام،از پادشاهان سر ترم
با تو من شاه جهانم یا امیرالمومنین

روضه ی رضوان بجز دار ولایت هیچ نیست
با تو یعنی در جنانم یا امیرالمومنین

مردم هم عصر تو هرگز تو را نشناختند
عاصی از آن مردمانم یا امیرالمومنین

مردم این عصر هم قدر تو را نشناختند
دلخور از جهل زمانم یا امیرالمومنین

استخوان سهم گلوی عالم اسرار نیست
من در این غم نوحه خوانم یا امیرالمومنین

قاتلت را هم سفارش می‌کنی بر اهل بیت
ای امام مهربانم یا امیرالمومنین

کاش می شد که ببینم بار دیگر در نجف
در میان زائرانم یا امیرالمومنین


شعر :امین صادقی

زنده به عشق

دلباخته ی محبت زهراییم 

در سایه ی لطف و رحمت زهراییم 

این زندگی خویش به او مدیونیم 

ما زنده به عشق حضرت زهراییم